تبليغاتX
تف سر بالا



همه چی رو از صفر شروع کردم، سعی کردم چشمامو رو همه چی ببندم، می خواستم دوباره بلند شمو ادامه بدم.....

همه چی از سحر روز آخر ماه رمضون شروع شد، بعد از یه دعوای اساسی و یه جر و بحث حسابی با اونیکه اون بالاست.................. کلی گریه، کلی فریاد و دیوونه بازی بعدشم آروم گرفتن و بی خیال شدن. دمش گرم همون شب بود که .............

همه چی رو از صفر شروع کردم، سعی کردم چشمامو رو همه چی ببندم، می خواستم دوباره بلند شمو ادامه بدم.....

بلند شدم، یه کم دوییدم، یه کم خندیدم، یه کم خاکی شدم و حالا...............

چرا همه چی داره به هم می ریزه دوباره؟ چرا حالا که تازه دارم یه کم زندگی می کنم پشت سر هم داره اتفاق میفته؟ چرا همیشه خوشبختی،(یا لا اقل خیال خوشبختی)، واسه من اینقد کم دوومه، انگار مثل گلای قاصدک به یه مو بنده، ولی چرا اینقد زووووووووووووود؟؟؟!!!

وسط یه پل گیر کردم، یه پل قدیمی، پشت سرم دره ست و روبروم جهنم. دیگه واسه این یکی هیچ راهی ندارم، نمیدونم ..............................................

خدااااااااااااااااا..........................................................

برگرد....................................................................

بهت نیاز دارم.........................................................

کمک می خوام......................................................

ببخش، جبران میکنم..............................................

+ خط خطی شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 16:12 آتاشغالای narges.black |



خیلی چیزا رو آدم باید یاد بگیره. این که همه آدما نمیتونن عاشق بشن ،هر آدمی با هر قیافه و شخصیتی می تونه معشوق باشه ولی عاشق بودم کار هر کسی نیست.

"دوست دارم". این جمله کوچیک مثل یه جور طلسمه. خیلی ها ظرفیت ندارن اینو بشنون. این جور آدما وقتی اینو بشنون میشن عین گل وارفته ،هر دقه یه قیافه ای میگیرن و یه سازی میزنن و میدونن تو اینقد احمقی که به هر سازشون می رقصی.

عشق یه طرفه مایه دردسره ، مثل یه دندون از بیخ خرابه، هر چقدم دنبالش بدویی و هی پرش کنی باز این دندون، دندون بشو نیست. تنها راهش اینه که از ریشه درش بیاریو ، خلاص. آره درد داره خیلی هم درد داره، مخصوصا اگه صبر و طاقتت کم باشه، اگه یاد و خاطره اون آدم مدام مثل نمک رو زخمت باشه و آزارت بده. ولی عوضش وقتی درش بیاری دیگه چیزی جز یه جای خالی برات نمیمونه تا هیچ وقت فراموش نکنی یه دندون خراب داشتی که می تونست بقیه دندوناتم خراب کنه ولی تو نذاشتی.....

میگی یه نفرو پیدا کردی و فکر میکنی این همون تنها آدمیه که تو میتونی کنارش خوشبخت بشی؟!

منم میگم: زکی، زدی جاده خاکی رفیق. چون اگه این همون آدم بود تو یداش نمیکردی، اون می اومد سراغت. این که هنر نیست تو بری جلو و خودتو براش له کنی و کلی قربون صدقش بری، بعدشم توقع داری اون چی بگه؟! اول یه کم لبخند، بعدشم دیگه همه حرکاتش میشه عشوه و اطوار. حالا دیگه بیا و درستش کن. میشه همون دندونی که پیله بسته. دیگه کاریش نمیشه کرد.....

اما اگه یه روز دیدی یه نفر اومد جلو و باهات با منطق خودت حرف زد، که دوست داشتنو نه از روی مهملاتش که از نگاش خوندی، مطمئن باش این خود خودشه. دو دستی بچسبشو از دستش نده، چون این یکی مثل یه دندون سفید و قشنگه که اگه مراقبش باشی حالا حالا ها برات میمونه و شاید آخرین جزئی از وجودته که می پوسه.....

 

+ خط خطی شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 9:56 آتاشغالای narges.black |



زدم به سیم آخر ، خیلی نگرانم، یه چیزی مثل یه گلدون شیشه ای مدام تو دلم فرو میریزه و میشکنه.

خوشحالم امروز بالاخره ۲ تا از بهترین دوستام برای اولین بار باهام دردو دل کردن. حس قشنگی بود، کلی آروم شدم، حس زنده بودن کردم.

دلم واسه یه نفر که هر روز میبینمش ولی دیگه اون آدم قبلی نیست تنگ شده، ای کاش مثل قبل میشد ولی نمی تونه، میفهمم. ولی دل خیلیا واسه اون آدم قبلی تنگ شده، فکر نکنم دیگه اون آدم برگرده.(امیدوارم اگه اینو خوند بفهمه با اونم، حیف که نمیتونم اسمشو بگم ولی چند وقت پیش حرفاش دلگرمم کرد)

سادگی بعضیا این روزا داره دیوونم میکنه ، ای کاش چیزی که من میدونستمو ، میدونستن . اومدم بگم ، گفتن بذار خودشون همه چی رو تجربه کنن.

چیزی که بدتره اینه که آدمایی که تا پارسال روشون قسم میخوردم دارن پشت سر هم گند میزنن. به چی؟ شاید به شخصیتی که من تو ذهنم ازشون ساختم.

راستی درصد افسردگی این روزا تو دانشکده زده بالا، نمیدونم چرا!!!!همینجوری هم داره بیشتر میشه....خودمم که از همه بدتر. به قول یکی از دوستان در شرف اعتیادم!!!!!شوخی کردم.....

+ خط خطی شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:21 آتاشغالای narges.black |



 

یه چند وقت حوصله عشقولانه بازی رو ندارم. می خوام از دور و برم بنویسم.

 

 

 

+ خط خطی شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:20 آتاشغالای narges.black



نمی دونم کجام......

وسط یه مسابقه سخت که حتی قوانین اولیشو هم نمیدونم

سر یه امتحانی نشستم که از اول عمرم دارم واسش می خونم ولی حالا که موقع امتحانه میبینم حتی نمیدونم این سوالا به چه زبونی نوشته شده چه برسه به این که بخوام حلش کنم...

از اول بچگیم سر امتحانا وقتی جواب سوالی رو نداشتم بیخیال همه چی میشدمو میزدم بیرون ولی حالا  در کلاس قفله و من موندمو یه برگه مبهم با کلی آدم دور و برم که دارن تند تند می نویسن.....

میگن ارزش آدما به دردو رنجیه که میکشن. من نمی خوام با ارزش باشم. خوبه؟! بهترین زمان عمرم داره میگذره و من همینجوری اسیرم. میخوام بدوم به سرعت همه آدمای دور و برم ‌ولی من با همشون فرق دارم...........از متفاوت بودن متنفرم..........میگن باید بجنگم ولی آخه چه جوری یه تنه بدون هیچ سلاحی جلوی این همه آدم مسلح وایسم........................

خدایا بزار بمیرم......بزار برگه مو بدمو زودتر از این جلسه مزخرف بیام بیرون..........من می ترسم.......میخوام فرار کنم.......میخوام بدوم......میخوام رها شم از این برزخ هزار بعدی.........

+ خط خطی شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:11 آتاشغالای narges.black |



نمیدونم چمه! انگار یه چیزی مثل یه  بغض مثل یه غم سنگین تو گلوم جا خوش کرده، انگار دیگه حتی تنفس این هوای مسموم هم بی فایده است، انگار خیلی وقته مردم، انگار هیچ کس منو نمیبینه، حتی خداااااا!!!!

خسته شدم

رفیق، رفقام، بوی گند نارفیقی ، بوی لجن، بوی نامردی، همه وجودمو گرفته، از خودم بدم میاد، بیشتر از هر وقت دیگه به وجودش نیاز دارمو مثل همیشه.....یه قاب خالی، چند تا نامه کهنه و یه دنیا خاطره که همش رنگ دو رنگی میده......

با گذشت این همه وقت هنوز عادت نکردم، به تنهایی، به با هرکس بودنو بی کس موندن، خسته شدم از این همه شعار ، از این همه دروغ......همش حرف کشتار آدماست ، چرا هیچ کس مردن و شکجه شدن منو نمیبینه، فکر کنم کهریزک من همین دورو براست، جلوی چشماتون......

بسه دیگه،چرا هیچ کس سوت پایانو نمیزنه، چرا هنوز داریم دور یه میدون بی هدف میچرخیم ، چرا هیچ کس شکایتی نداره، اصلا واسه چی هنوز داریم میچرخیم.

از مسابقه دادن متنفرم ،از بازی که از اول نتیجش معلومه ، چه بدویی و چه ندویی تو بازنده ای.......

سردمه ، انگار از درون یخ زدمو از بیرون شعله ورم، وسط برزخ گیر کردم، نه راه پس دارم نه پیش، دلم میخواد فرار کنم، بدوم ، شاید یه راهی واسه بیرون اومدن از این میدون باشه، انگار فکر فرار فلجم کرده، نمیتونم کاری کنم........

دنبال یه آدرسم ، اگه هنوز به تولد شقایق ایمان داری خبرم کن......یه نرگس اینجا بیتاب حضور شقایقش داره جون میکنه.......

 

+ خط خطی شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 14:40 آتاشغالای narges.black |



چشم باز کردمو دیدم اینجام ، بین کلی آدم ، ته یه صف خیلی طولانی. انگار داشتم میون اون همه نفس آدما غرق می شدم.دلم طاقت موندن نداشت ولی اومده بودم که بمونم ، که نوبتم بشه و بگم......

شاید برای اولین بار خدای منو خدای اونا جفتشون اینجا بودن ، انگار بالاخره با هم یکی  شده بودن ، الان فقط اومده بودن که بشنون....

انگار این صف انتهایی نداره ، مثل غم و غصه های این روزام شده، بی نهایت بی نهایت......شاید نباید میومدم .....ولی باید بگم!!! چی میخواستم بگم؟؟؟ لعنت به این حافظه! انگار میخواستم یه قصه بگم یا شکایت کنم ، از کسی که خیلی کوچیکه ولی داره نابودم می کنه ، از یه دل ، یه دلی که نباید اینقدر تحقیر میشد ولی شد ، به جرم ....نمیدونم انگار .... یادم نمیاد.

همه چیز مثل یه بت سنگی فرو ریختو خرد شد، اونقدر خرد که هیچ وقت نفهمیدم شاید اینا خرده های یه دله...بدجوری قالب تهی کردم ، وسط یه برزخم که هیچ پایانی نداره. موندن اینجا ، انگار توی یه زندان بزرگم ، حبس ابد!!! ایکاش لااقل حکم اعدام اینقدر به تاخیر نمی افتاد.

این روزا زمزمه هایی شنیدم که حتی شنیدنش برام سخته چه برسه به باورش.

یعنی تو......نه امکان نداره ، شاید نفرین............نه من هنوز......

انگار نوبت منم تموم شد ، دلم میخواد امشب شب آخر باشه ، قصه بلند دوست ندارم . دلم میخواد بگم : قصه ما به سر رسید، ولی انگار قصه من پایانی نداره.

     *******

آرزوش به دلم موند یه بار یه قاصدک یادگاری تو رو برام بیاره .....

+ خط خطی شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 12:53 آتاشغالای narges.black |



هنوز هم نیمه های شب بیتابمو بیدار

چشم انتظار رویا

رویای که؟؟؟؟

رویای کسی که رویایش دیگری بود

رویای چشمانی که دیگر تاب فراقش را ندارم

چشمانی که در فراق چشمان دیگری می سوزد

گاه سرزده به خوابم قدم میگذاری

من انگار همیشه چشم انتظارم

گاه در خواب مهربانی

با من ، مهربانتر از من

شاید ، شاید ، شاید......

شاید چه؟؟؟!!!!

شاید بازگردد

شاید هم .....

نه، میدانم به رفیقی دیگر دل سپرده

شاید قاصدکها کینه ام را به دل گرفته اند که پیامهایم را بر دل دیگری می خوانند

احساس بازیچه دست تو بودن در دلم ریشه میدواند

شاید باز گردد....

نیشخند دنیا را تاب ندارم

باز نمیگردد

آن دورها  می ایستد و به تنهاییم میخندد

یا به یاد عشقی دیگر می گرید

هنوز هم تاب دیدن اشکهایش را ندارم

اشکهایش هنوز ریشه ام را میسوزاند

کاش سنگ صبورش بازگردد

تحمل ریشخندش را می توانم

ولی اشکهایش را سخت است توانش......

هنوز هم دوستش دارم.......

 

 

+ خط خطی شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 13:54 آتاشغالای narges.black |



همه ازم دليل  مي خوان

از دليل تو

از اين كه چرا مثل تو رو همه چيز نفت نمي ريزمو با يه شعله كوچولو همه چيزو خاكستر نمي كنم

گاهي وقتا تا سوال ميكنن

لب باز ميكنم تا سريع جواب بدم

با خودم فكر مي كنم خيلي بديهيه

چطور اونا نمي دونن

…….

 ولي هميشه يه سكوت مسخره جواب همه سوالاست

خيلي بهش فكر كردم

به اندازه تمام شبهايي كه كنارم نبودي

به اندازه همه خرد شدنام

به تعداد دفعه هايي كه بهت گفتم دوست دارمو....

و به تعداد دفعه هايي كه تو بهم خنديديو مسخرم كردي

آره خيلي خيلي بهش فكر كردم

و حالا مي خوام به همه حتي به خودت بگم:

دوست داشتم بدون دليل

چون بدون دليل متولد شدم

چون بدون دليل بهم گفتن بايد زندگي كنم

بايد چطور زندگي كنم

چون بدون دليل برام اسم گذاشتن

چون بدون دليل هميشه خردم كردي

هميشه تحقيرم كردي

چون بدون دليل اشك ميريزم

چون بدون دليل تنها شدم

چون بدون دليل همه چيزو رها كردم

چون بدون دليل نفس مي كشم

چون بدون دليل بهم گفتي برو به جهنم

چون بدون دليل پيدات كردم

چون بدون دليل دروغاتو باور كردم

چون بدون دليل همه جا ازت دفاع كردم

چون بدون دليل رفتي پشتم حرف زدي

چون بدون دليله كه هيچ دليلي ندارم براي دوست داشتنت

براي اينكه دلم نمياد همه چي رو دور بريزم

چون هنوز كه هنوزه اجازه نمي دم كسي راجع به تو بد حرف بزنه

چون هنوز كه هنوزه تو هر جايي پيش هركسي با هر چيزي يه خاطره اي از تو پيدا مي كنم

چون هنوزم شبا دعا مي كنم به خوابم بياي كه دوباره ببينمت صداتو بشنوم يا رفتنتو فراموش كنم.....

 

 

+ خط خطی شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 20:1 آتاشغالای narges.black |



دوباره اينجام، توي اين چارديواري مثلا آبي

چارديواري كه خيلي شبيه تو،

دروغگو و رياكاره،

اداي آبي بودن در مياره و از همه سياهيا تيره تره

خيلي وقته دلم براي بچه گيام تنگ شده،

براي وقتي كه برگترين آرزوم عروسك بزرگ توي ويترين بود

اگه اون موقع اين قدر راحت به اون عروسك نمي رسيدم

شايد الان از دست دادن عروسكاي واقعي اين قدر آزارم نمي داد

******

نمي دونم اصلا چرا باز هم مي نويسم

شايد اينجوري بر زخم دل خود چنگ مي زنم

شايد عزم اين كرده ام كه همان طور كه براي هر قلب شکسته ای پيش مي آيد

بيش از پيش بر شدت شکست خودم بيافزايم

******

دلم خيلي وقته اسير يه نفرين شده

نفرين به من ، نفرين به تو

نفرين به اشكاي دروغت

نفرين به من كه تو بدترين شرايط پيشت بودم كه تو بدترين شرايط تنهام بذاري

******

شازده كوچولو گفت: آدما كجان؟ آدم تو كوير يه كم احساس تنهايي مي كنه.

مار جواب داد: پيش آدما هم احساس تنهايي مي كني.

انسانها همه چيز را همين جور حاضر و آماده از دكان ها مي خرند، اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كند آدمها مانده اند بي دوست.....

***

  راستي اگه اينارو خوندي كه بعيد ميدونم، مي خوام بدوني يادم نرفته خيلي چيزا رو مثل .....

+ خط خطی شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:13 آتاشغالای narges.black |