وسط یه مسابقه سخت که حتی قوانین اولیشو هم نمیدونم
سر یه امتحانی نشستم که از اول عمرم دارم واسش می خونم ولی حالا که موقع امتحانه میبینم حتی نمیدونم این سوالا به چه زبونی نوشته شده چه برسه به این که بخوام حلش کنم...
از اول بچگیم سر امتحانا وقتی جواب سوالی رو نداشتم بیخیال همه چی میشدمو میزدم بیرون ولی حالا در کلاس قفله و من موندمو یه برگه مبهم با کلی آدم دور و برم که دارن تند تند می نویسن.....
میگن ارزش آدما به دردو رنجیه که میکشن. من نمی خوام با ارزش باشم. خوبه؟! بهترین زمان عمرم داره میگذره و من همینجوری اسیرم. میخوام بدوم به سرعت همه آدمای دور و برم ولی من با همشون فرق دارم...........از متفاوت بودن متنفرم..........میگن باید بجنگم ولی آخه چه جوری یه تنه بدون هیچ سلاحی جلوی این همه آدم مسلح وایسم........................
خدایا بزار بمیرم......بزار برگه مو بدمو زودتر از این جلسه مزخرف بیام بیرون..........من می ترسم.......میخوام فرار کنم.......میخوام بدوم......میخوام رها شم از این برزخ هزار بعدی.........
نمیدونم چمه! انگار یه چیزی مثل یه بغض مثل یه غم سنگین تو گلوم جا خوش کرده، انگار دیگه حتی تنفس این هوای مسموم هم بی فایده است، انگار خیلی وقته مردم، انگار هیچ کس منو نمیبینه، حتی خداااااا!!!!

رفیق، رفقام، بوی گند نارفیقی ، بوی لجن، بوی نامردی، همه وجودمو گرفته، از خودم بدم میاد، بیشتر از هر وقت دیگه به وجودش نیاز دارمو مثل همیشه.....یه قاب خالی، چند تا نامه کهنه و یه دنیا خاطره که همش رنگ دو رنگی میده......
با گذشت این همه وقت هنوز عادت نکردم، به تنهایی، به با هرکس بودنو بی کس موندن، خسته شدم از این همه شعار ، از این همه دروغ......همش حرف کشتار آدماست ، چرا هیچ کس مردن و شکجه شدن منو نمیبینه، فکر کنم کهریزک من همین دورو براست، جلوی چشماتون......
بسه دیگه،چرا هیچ کس سوت پایانو نمیزنه، چرا هنوز داریم دور یه میدون بی هدف میچرخیم ، چرا هیچ کس شکایتی نداره، اصلا واسه چی هنوز داریم میچرخیم.
از مسابقه دادن متنفرم ،از بازی که از اول نتیجش معلومه ، چه بدویی و چه ندویی تو بازنده ای.......

سردمه ، انگار از درون یخ زدمو از بیرون شعله ورم، وسط برزخ گیر کردم، نه راه پس دارم نه پیش، دلم میخواد فرار کنم، بدوم ، شاید یه راهی واسه بیرون اومدن از این میدون باشه، انگار فکر فرار فلجم کرده، نمیتونم کاری کنم........
دنبال یه آدرسم ، اگه هنوز به تولد شقایق ایمان داری خبرم کن......یه نرگس اینجا بیتاب حضور شقایقش داره جون میکنه.......
چشم باز کردمو دیدم اینجام ، بین کلی آدم ، ته یه صف خیلی طولانی. انگار داشتم میون اون همه نفس آدما غرق می شدم.دلم طاقت موندن نداشت ولی اومده بودم که بمونم ، که نوبتم بشه و بگم......
شاید برای اولین بار خدای منو خدای اونا جفتشون اینجا بودن ، انگار بالاخره با هم یکی شده بودن ، الان فقط اومده بودن که بشنون....
انگار این صف انتهایی نداره ، مثل غم و غصه های این روزام شده، بی نهایت بی نهایت......شاید نباید میومدم .....ولی باید بگم!!! چی میخواستم بگم؟؟؟ لعنت به این حافظه! انگار میخواستم یه قصه بگم یا شکایت کنم ، از کسی که خیلی کوچیکه ولی داره نابودم می کنه ، از یه دل ، یه دلی که نباید اینقدر تحقیر میشد ولی شد ، به جرم ....نمیدونم انگار .... یادم نمیاد.
همه چیز مثل یه بت سنگی فرو ریختو خرد شد، اونقدر خرد که هیچ وقت نفهمیدم شاید اینا خرده های یه دله...بدجوری قالب تهی کردم ، وسط یه برزخم که هیچ پایانی نداره. موندن اینجا ، انگار توی یه زندان بزرگم ، حبس ابد!!! ایکاش لااقل حکم اعدام اینقدر به تاخیر نمی افتاد.
این روزا زمزمه هایی شنیدم که حتی شنیدنش برام سخته چه برسه به باورش.
یعنی تو......نه امکان نداره ، شاید نفرین............نه من هنوز......
انگار نوبت منم تموم شد ، دلم میخواد امشب شب آخر باشه ، قصه بلند دوست ندارم . دلم میخواد بگم : قصه ما به سر رسید، ولی انگار قصه من پایانی نداره.
*******
آرزوش به دلم موند یه بار یه قاصدک یادگاری تو رو برام بیاره .....
چشم انتظار رویا
رویای که؟؟؟؟
رویای کسی که رویایش دیگری بود
رویای چشمانی که دیگر تاب فراقش را ندارم
چشمانی که در فراق چشمان دیگری می سوزد
گاه سرزده به خوابم قدم میگذاری
من انگار همیشه چشم انتظارم
گاه در خواب مهربانی
با من ، مهربانتر از من
شاید ، شاید ، شاید......
شاید چه؟؟؟!!!!
شاید بازگردد
شاید هم .....
نه، میدانم به رفیقی دیگر دل سپرده
شاید قاصدکها کینه ام را به دل گرفته اند که پیامهایم را بر دل دیگری می خوانند
احساس بازیچه دست تو بودن در دلم ریشه میدواند
شاید باز گردد....
نیشخند دنیا را تاب ندارم
باز نمیگردد
آن دورها می ایستد و به تنهاییم میخندد
یا به یاد عشقی دیگر می گرید
هنوز هم تاب دیدن اشکهایش را ندارم
اشکهایش هنوز ریشه ام را میسوزاند
کاش سنگ صبورش بازگردد
تحمل ریشخندش را می توانم
ولی اشکهایش را سخت است توانش......
هنوز هم دوستش دارم.......
همه ازم دليل مي خوان
از دليل تو
از اين كه چرا مثل تو رو همه چيز نفت نمي ريزمو با يه شعله كوچولو همه چيزو خاكستر نمي كنم
گاهي وقتا تا سوال ميكنن
لب باز ميكنم تا سريع جواب بدم
با خودم فكر مي كنم خيلي بديهيه
چطور اونا نمي دونن
…….
ولي هميشه يه سكوت مسخره جواب همه سوالاست
خيلي بهش فكر كردم
به اندازه تمام شبهايي كه كنارم نبودي
به اندازه همه خرد شدنام
به تعداد دفعه هايي كه بهت گفتم دوست دارمو....
و به تعداد دفعه هايي كه تو بهم خنديديو مسخرم كردي
آره خيلي خيلي بهش فكر كردم
و حالا مي خوام به همه حتي به خودت بگم:
دوست داشتم بدون دليل
چون بدون دليل متولد شدم
چون بدون دليل بهم گفتن بايد زندگي كنم
بايد چطور زندگي كنم
چون بدون دليل برام اسم گذاشتن
چون بدون دليل هميشه خردم كردي
هميشه تحقيرم كردي
چون بدون دليل اشك ميريزم
چون بدون دليل تنها شدم
چون بدون دليل همه چيزو رها كردم
چون بدون دليل نفس مي كشم
چون بدون دليل بهم گفتي برو به جهنم
چون بدون دليل پيدات كردم
چون بدون دليل دروغاتو باور كردم
چون بدون دليل همه جا ازت دفاع كردم
چون بدون دليل رفتي پشتم حرف زدي
چون بدون دليله كه هيچ دليلي ندارم براي دوست داشتنت
براي اينكه دلم نمياد همه چي رو دور بريزم
چون هنوز كه هنوزه اجازه نمي دم كسي راجع به تو بد حرف بزنه
چون هنوز كه هنوزه تو هر جايي پيش هركسي با هر چيزي يه خاطره اي از تو پيدا مي كنم
چون هنوزم شبا دعا مي كنم به خوابم بياي كه دوباره ببينمت صداتو بشنوم يا رفتنتو فراموش كنم.....
.jpg)
دوباره اينجام، توي اين چارديواري مثلا آبي
چارديواري كه خيلي شبيه تو،
دروغگو و رياكاره،
اداي آبي بودن در مياره و از همه سياهيا تيره تره
خيلي وقته دلم براي بچه گيام تنگ شده،
براي وقتي كه برگترين آرزوم عروسك بزرگ توي ويترين بود
اگه اون موقع اين قدر راحت به اون عروسك نمي رسيدم
شايد الان از دست دادن عروسكاي واقعي اين قدر آزارم نمي داد
******
نمي دونم اصلا چرا باز هم مي نويسم
شايد اينجوري بر زخم دل خود چنگ مي زنم
شايد عزم اين كرده ام كه همان طور كه براي هر قلب شکسته ای پيش مي آيد
بيش از پيش بر شدت شکست خودم بيافزايم
******
دلم خيلي وقته اسير يه نفرين شده
نفرين به من ، نفرين به تو
نفرين به اشكاي دروغت
نفرين به من كه تو بدترين شرايط پيشت بودم كه تو بدترين شرايط تنهام بذاري
******
شازده كوچولو گفت: آدما كجان؟ آدم تو كوير يه كم احساس تنهايي مي كنه.
مار جواب داد: پيش آدما هم احساس تنهايي مي كني.
انسانها همه چيز را همين جور حاضر و آماده از دكان ها مي خرند، اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كند آدمها مانده اند بي دوست.....

***
راستي اگه اينارو خوندي كه بعيد ميدونم، مي خوام بدوني يادم نرفته خيلي چيزا رو مثل .....

گويا زخم ديرينه ام دوباره تازه ميشود
آواره بن بست ها ميشوم
باران برايم نغمه اي تازه مي نوازد
از تو ، از بودنت
دست هاي زيادي دراز است ولي هيچ يك ياراي غم مرا ندارد
همگي پا پس ميكشند
اينجا همان نا كجا آباد است
ولي انگار چيزي كم دارد
شايد تو را
انگار همه چيز كم دارد
گاه دلم هوس فرياد دارد

فريادي كه ديريست پشت نقاب سكوت پناه گرفته
مي ترسد ، از بودن ، از ماندن
زمزمه اي آرام
نوازش جانم مي دهد
يگانه من
ببار به نام اشكهايم
ببار به نام باران ، به نام غم
ببار كه قطره ها مرا از ياد نبرند
ببار كه انعكاس تنهاييم در ديوارهاي سنگي دلت جاري بماند
ببار كه من هنوز ايمان دارم ، به تو ، به اشك ، به دروغت
كسي نمي داند كه در وراي خنده هاي دروغينم
دشنه اي فرو بردي ، مسموم از غم
كه هيچ مرحمي جز خودت ندارد
كه دريغم كردي
زهرش خوره جانم شده و تمام جانم را مي آلايد
كاش باز مي گشت
ولي زمزمه ها مي گويد باز گشتي نيست
اكسير وجودم در دستانش شكست
نغمه اي جاريست
شبيه آه دل ، شبيه شكستن غرور
انگار دل تنهايم هنوز هم اشك مي ريزد و مي گريد

ديگر همدمش هم بيگانه شده..........
دستهايت بسته است، قلبت به پينه نشسته.
پر پروازي برايت نمانده و همه جا حرف از اوج آسمان است.
***********
كجايي ؟
تاب عصيان تا كي؟
تا كي نقاب نفرت بر چهره ات سنگيني مي كند و اشك عشق گونه هايت را در خود غرق مي كند.

تا كي سوگواري ؟لباس عزا بر تنت رنگ مي بازد،باورت نيست ولي.............بازگشتي در كار نيست.
پس كي زنگ دلتنگي را از وجودت مي زدايي؟پس كي با سكوت، با غم خو ميگيري؟
ببين كه چگونه مسخ عشق شدي و خرمن عمرت به يغما رفت.
تا كي لابه مرگ را مي نوازي؟ آيا هيچ وقت ناله هايت ساماني دارند كه هر شب پشت ديوار سكوت فرياد سر ميدهي و باز او را مي خواني؟
رها شو از تنهايي خيال، از فرياد بي امان محو در سكوت، از يورش پرسش هاي مدام، آيا باز بر مي گردد؟؟؟!!!
*****

اشكهايت باورم بود ولي اشكها هم بوي فريب گرفت،
و حالا اشكهايم بيگانه اند با تو ، با من ، و حتي شايد با خدا
راه گريز بسته است، سفر پايان نمي پذيرد.
درد فراق آتشدان وجودم مي شود
و تو بر آتشم افزون مي كني.
مي ايستي و مي خندي.
انعكاس خنده ها ستون هاي وجودم را به ويراني مي كشد.
انگار با من با دلم غريبه اي،
خسته ام از تكرار
از اعماق درونم فرياد ميزنم:از تو بيزارم
و حالا اشکهام ريشخندم مي كنند و فريادي رسا تر سرمي دهند:
كه هنوز دوستت دارم غريبه

انعكاس لحظه ها توي مرداب عمر
نجواي فرياد تنهايي، بي تو بودن، تو بغض سكوت
ماتم و اندوه دلم در بي نهايت سكوت كمرنگ مي شود و مي ميرد
و گاهي سكوت گوياي تمام واژه هاي بي ساماني ام ميشود
پندار ترديد تو نگاه غريبه و ترحم تو نگاه آشنا
من و تنهايي، شايد تا سراي ابديت
و اشكهاي بي امانم گويي بار تمام مصيبت هايم را بر دوش ميكشد

و كالبد دروغينت كه تا ابد روبرويم ايستادي و فقط نگاه مي كني و لبخند ميزني
لبخندت طعمي تلخ دارد
به تلخي تحقير و فريب
و باز هم سكوت
حجم سكوت بينهايت و سهم اميد شايد هيچ
اشك ها ديگر بيگانه اند
چشمها ديگر شوقي ندارند ، براي ماندن و بي فايده گريستن
باران بي امان مي بارد و ديگر چتري براي بودن نيست
و لبخند تو اين روز ها باران سيل آسايي است
در ژرفاي دل مغموم من
تنهايي در عمق نگاهش موج ميزند
***
و تمام اميد ها براي بودن و ماندن ديروز خاكستر شد
و ديگر تمام رنگها از بودن خاكسترها رنگ مي بازند
و افسوس كه خرمن اميدم را به شعله هاي عشقت سپردم
و حالا جز خاكستر سهمي برايم نيست.


بگذار آن دل تنها همچون سيل اشك بريزد و پيوسته در آتش عشق بگدازد.
چه اهميت دارد كه او چند روزي مايه تمسخر و تحقير قرار گيرد.
شايد تمام آنچه از تو ميخواست، از بودن تو، زائيده تنهاييش بود.
تنهايي كه قبل از تو كم رنگ بود و بعد از تو رنگ بودن گرفت.
شايد او تمام انديشه هايت را از ديدگانت خواند و جز عشق چيزي نگفت
نابود كردن دلي كه در اين دنيا هيچ يار و ياوري ندارد، چه اهميت دارد؟!
چه اهميت دارد دست فريب غنچه زندگاني دلي را به يغما برد؟!
چه اهميت دارد تنها سرپناه غريبي را دستخوش ويراني كرد؟!
نميدانم تا به حال نقش اميدي را بر آب ديده اي؟
ديده اي چه معصومانه دست به دامانت ميشوند، براي لحظه اي بودن؟!
نميدانم لحظه اي به عهدت انديشيدي وقتي تمام دارايي دلي را به نابودي ميسپردي؟!
عهدت براي هرگز تنها نذاشتنش.....؟!
نميدانم شايد تنهايي چيز ديگري بود كه تو از آن ميگفتي، نه تنهايي امروز او؟!
و امروز همه چيز بوي تنهاييم را ميدهد، حتي عهد بسته آن روزت.
و من همچنان به تنهايي اشكهايم، اشك ميريزم.
شايد اين اشكها روزي دريايي شود براي ماهي كوچك تنهاي دلم.


شايد آخرين سنگ صبور
و حالا من ماندمو ماتم خرده شكسته ها
هنوز زخم قبلي التيام نيافته
نمي دانم اين آتش جديد ديگر چه صيغه اي بود
دلم براي خدا تنگ است
خدا هم در كوچه پس كوچه هاي تنهايي دلم سخت غريب است
ديگر براي همه چيز و همه كس غريب شدم
و حالا تنها موطن شهر غربت
آخرين همدم هم چندي پيش بار سفر بست
چهار ديواري دور و برم، تداعي كننده زندان

و فرهاد همچنان روبرويم ايستاده و مينگرد
غمي در چهره اش غوغا مي كند
"من دلم سخت گرفته ست از اين مهمانخانه مهمان كش"
اين روز ها فرهاد ها را به ساسي مانكن ميفروشند
شما را چه به فرهاد!!!

دلم هوس پنجره دارد، هيچ كس اشك پنجره را نديد
پرنده ها اين روز ها زمين گير شده اند
ماهي كوچك ديروز در تنگ كوچكش غرق شد
شايد در آرزوي دريا
نه، ماهي من هم از دريا بيزار است
قاصدك ها اين روز ها در امانت خائن شده اند
پيغامها همه گي جعلي ست
اين روزها آدمها سوگوار مرگ مايكلند و به تضرع و مناجات پير مرد ميخندند
امروز حرفي تاثير گذار شنيدم:
مايكل خيلي بزرگ بود!!!!
دلم براي علي سوخت
ديگر حتي چاهي هم براي درد و دل نيست
سياهي اين روز ها روي بورس است
آبي خيلي وقت پيش از مد افتاد
آسمان هم ديگر مد گرا شده......

صداي فرياد و التماس قطره ها
کنار تو ٬ زیر بارون

باز هم منو باران و تنهایی ......همه چیز سراب بود

امشب چشمان آسمان هم خيس شده
مثل واژه ها
مثل چشمان من
ديگر چشمانم خسته است ٬
از انتظار، از اشك
چشمان آسمان هنوز باراني است
كبوتر تنهاست ولي شكوه نميكند٬
كلاغ فرياد سر ميدهد،
شايد جاي من.
جامانده اين بار قصد جا ماندن ندارد،
دلم برايش تنگ است.
صداي اذان ميان صداي باران گم ميشود،
مسجد هم اين روزها غريب شده.
دنبال گوشه اي دنجم براي فرار از تنهايي
براي تنها شدن و
شايد كمي تنها اشك ريختن
ولي چشمانم ديگر درمانده اند
اشك امانشان را بريده
دنج ترين كنج ها هم ديگر خلوت نيست
تنهايي همه جا هست
تنهايم نميگذارد.

شب بي انتها ست
شايد امشب هم يلداست
مثل شب هاي قبل.
ديار تنهايي
تبعيد گاه ابدي
همه چيز اينجا تنهاست
آسمان، زمين، باران٬
من
و مترسك از همه تنهاتر
.jpg)
هيچ راه گريزي نيست
تا چشم كار ميكند درياست
دريا هم تنهاست.
در زنداني حبس شدم كه هيچ غل و زنجيري ندارد ولي از تاريك ترين سياه چال ها بيشتر شكنجه ام ميدهد

نه، من زندان را دوست ندارم ولي زنجير رهايي بي تو، .....نه من در زندان ميمانم
زماني نه زياد دور تمام چراغ ها و نور افكن هاي عالم هم براي ديدنت سويي نداشت ولي حالا در تاريكي مطلق هم چشمهايم را ميبندم تا مبادا اين چشم ها نديدنت را ببيند
نميدانم ولي انگار خدا هم ترك اين دلخونه كرده، ديگر اشكهايم بي سر و سامان مانده

ديگر قلب خسته ام در حراجيها به رايگان هم خريدار ندارد
هر كسي زخم دگري بر اين تنهاي كوچك ميزند، شعله همه جا هست ، دلم هوايش را كرده، هنوز بيتاب اوست، بيتاب سوختن
خداي من، بزرگ است شايد براي همين در اين دلخونه كوچكم پا نميگذارد
ديگر نمازهايم نمناك است ، بوي رفاقتش پريده ولي خدا هنوز هم اينجا مانده ، رفاقت را در حقم تمام ميكند
نميدانم ولي هنوز هم صبح ها چشمانم خيس است، شايد هنوز رفتنت را باور نكرده
چرا هيچكس مردن دلم را باور نكرد؟ چرا هيچ كس غمش را نفهميد؟
همه ، جز خدايي كه همين اطراف است
باز هم همان خواب ها همان روياها
كاش لااقل در خواب مهربانتر بودي
دلم براي روزگارم ميسوزد.
التهاب لحظه ها
هيچ مرحمي نيست
ثانيه ها هم انگار به تماشا ایستاده اند
دلم براي مرگ سخت تنگ است
ولي او هم ديدنش را دريغ ميكند

ليلي بود و مجنوني نبود
شايدم مجنوني بود و ليلي نبود
روزي بالاخره هم ليلي بود و هم مجنون
آن روز ليلي و مجنون تازه معني گرفتند
آن روز مجنون عشق آموخت
آن روز ليلي قهر آموخت
آن روز مجنون اشك آموخت و ليلي طعنه

آن روز مجنون زير بارون ماندو خيس شد و ليلي زير سقفي كه مجنون ساخته بود پناه گرفت
آن روز مجنون التماس آموخت و ليلي بي محلي
در آخر روز ليلي رفتن آموخت و مجنون ماتم
....
چند روز گذشت
بالاخره ليلي عشق آموخت
بالاخره اشك آموخت
بالاخره ليلي هم التماس آموخت
بالاخره ليلي طعم باران را چشيد و مجنون طعم زير سرپناه بودن را
چه سر پناهي بالا تر از گور
آن روز هم يكي بود و يكي نبود
برام دعا كن زودتر سر پناهمو پيدا كنم.....

هجوم آخرين خاطرات، آخرين التماسها، آخرين ناز كشيدن ها و آخرين پا پس كشيدن ها مدام در دلم شعله ميكشد و گر ميگيرد، و آرام تمام وجودم را ميسوزاند......قصه سوختن را از تو آموختم، ميدانم من به پاي عشق ميسوزم ، عشق خاكستر شده تو .... ميدانم ، تو هم روزي شاگرد بودي و سوختي، و حالا ميسوزاني.....
نميدانم در كدام يك ماهر تري، در سوختن يا سوزاندن، در شاگردي يا استادي! نميدانم چون هرگز هوس سوزاندن به سرم نزد، من فقط سوختن آموختم.......

من مبهوت شعله ها بودم،مات رقص باشكوهشان، بي آنكه بدانم هيزم آن شعله ها منم...

ميپرستيدمش ولي او مدام هستي ام را ميسوزاند و من بي خبر از قصه سوختن، زندگي ميساختم ....
و حالا آن شعله ها فروكش كرده و آن هيزم ها به دنبال كور سوي اميدي براي ماندن اند ، براي شعله كشيدن....
هيچ اثري از شعله هايم نيست و هيزم ها تازه معناي سوختن را آموختند
خاكسترها، تنها يادگاري شعله هايم،
مدام رنگي از تحقير به خود ميگيرند
نسيم غارتگر چشم به اين تنها دلخوشيم دارد
كور سوي اميدم زير خفت بار خاكسترها مدفون ميشود
و تو رفتي و بر هيزمي ديگر شعله ميكشي
و من هنوز در حسرت سوختن، ميسوزم و زندگي ميبازم

خاكسترها هميشه ميمانند
حتي اگر نسيم آنها را به يغما برد
آنها جاي ديگري از سوختنم پرده ميدرند
حتي اگر شعله اي نباشد
جاي پايش تا ابد ميماند
خدا قصه همه سوختن ها را ميبيند
روزي نوبت شعله هاست كه بسوزند....
دوباره شب فرا ميرسد
قرص ماه با غرور مهتاب مي آفريند
در آسمان غوغايي بر پاست
ماه، ستاره اين نمايش است
ديگر دستي به سويم دراز نيست
ساحل همچنان سوت و كور است
دلم براي ساحل ميگيرد
تنهاست مثل من
از دريا بي زارم
برای تسلای دل بی تابم
دستامو دراز ميكنم ولي ماه من ازم فاصله ميگيرد
دوري مرا خرد ميكند و او با غرور شكستنم را مي نگرد
آرام در دريا فرو ميرود
و قسمتي از آن ميشود
و میمیرد

همه جا تاريك است
بدن كرخم ياراي رفتن ندارد
خود را به طوفان زمان ميسپارم
وقتي ماهم نباشد
ديگر چه اهميتي دارد طوفان زده كدامين كشتي شكسته باشم
كشتي نجاتي نمانده
همه رفته اند
ماه هنوز با ابهت و غرور مي نگرد
من ماه را دوست دارم
از دریا بیزارم

الو…الو…سلام
کسی اونجانیست؟مگه اونجاخونه خدانیست؟ پس چراکسی جواب نمیده؟
یه صدای مهربونی میاد….انگارصدای یه فرشته است….بله باکی کارداری کوچولو؟
_خداهست؟باش قرار داشتم…قول داده امشب جوابموبده…
+بگومیشنوم
_مگه توخدایی؟من باخدا کاردارم…
هرچی میخوای به من بگو….قول میدم به خدا بگم….
_(کودک بابغض واروم):

_(چشماش پر اشک بود ومنتظر یه تشر که سرازیر شه)اصلااگه نگی خدا بام حرف بزنه گریه میکنم ااا
…….سکوت همه جا رو فرا گرفت…..یهو یه صدایی اومد……
*بگو…….زیبا بگو……هرانچه در دل کوچکت سنگینی میکند بگو…..
_(بغضش ترکید وبلند بلند گریه کرد)خدا جون….خدای مهربون…..خدای قشنگم…..میخواستم بهت بگم……تورو خدا نذار بزرگ شم…تو روخدا……
*چرا؟این مخالف تقدیر است….چرادوست نداری بزرگ شوی؟
_اخه خدا من خیلی تورو دوست دارم….قد مامانم….10تا دوستت دارم…اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم…..نکنه که یادم بره یه روز بهت زنگ زدم…..نکنه یادم بره هرشب بات قرار داشتم…مثل بقیه که بزرگ شدن وحرف منو نمیفهمن….مثل بقیه که بزرگن و فکرمیکنن من الکی میگم وبه تو دوستم….مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چراکسی حرفمو باور نمیکنه؟خدا چرا ادم بزر گا حرفشون سخته سخته؟مگه اینطوری نمیشه بات حرف زد؟
ادم محبوب ترین مخلوق من…..چه زود خاطراتش را به ازای بزرگ شدن فراموش میکند…..کاش همه مثل توبودن…..بجای خواسته های عجیب مرا از خودم طلب میکردن….تاتمام دنیا دردستشان جا میگرفت…..کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهیشان میخواستند…..این دنیا برای تو کوچک است…..بیا……بیا……تابرای همیشه کوچک بمانی وبزرگ نشوی……..
ترافیک لغات در مغزم سرسام آور شده٬ نگرانم٬ از آینده از فردا.....
استنشاق هوا تو ایستگاه خلوت مترو غیر ممکن بود. چرا تمام نگاه ها بوی تعفن می داد؟ می ترسم٬ می گن موجی در راهه ٬ خدا کنه فقط یه موج باشه....
دیر رسیدم٬ قطار امروز هوس تاخیر به سر نداشت٬ اشکال از بلیط من بود انگار مهر تاخیر از قبل روش حک شده بود. چقدر ایستگاه تنها بود.

تکرار تلخ لحظه ها شکنجه ام می داد. دوباره همون جا بودم. نقطه ابد. جایی که می شنیدم تمام اون چیزی رو که می خواستی و نمی تونستی بگی. و حالا ساز لحظه ها دوباره روی همون نت ها کوک بود و با ساز ساعت آهنگ هم نوازی می زد:
تیک تاک٬ خدافظ٬تیک تاک٬برو به جهنم.....
امروز انسانی از شاخه به ظاهر دلسوزان به تفتیش دلم پرداخت دنبال نام و نشونی از تو می گشت. ولی چیزی جز یه خرابه پر از خاطره های له شده گیرش نیمد.نمی دونست چه زود ترک این دل خونه کردی!!!!
دل خونه.........چه کلمه ای!!!
خونه دل و دلی که خونه.......

دلم آتش گرفت٬ چشماش ضعیف شده٬ سنی ندارد ولی.......این همه غم!!!کوه را از جا می کنه ولی مادر را......!!!!
دیروز قاصدک دوباره هوس روییدن کرده بود شاید می دونست همیشه دستی به سوش هست. دست رد به سینه اش نزدم! ولی..............
وقتی چشمامو بستمو سوراخ سنبه های دلم و زیر و رو کردم٬٬٬!!!!.......این همه پیغام!!!....ولی دریغ از .... تو.
دلم گرفت٬ آتیش اشک انگار از قلبم بیرون میزد ٬ دلم نمی خواست قاصدک چیزی بفهمه٬ آخه همیشه وقتی برات پیغامی داشتم خودش قاصدم می شد. ولی حالا .......
روی دیدن قاصدکو نداشتم ولی .....بالاخره چشامو باز کردم٬ شاخه قاصدکم پر کشیده بود و رفته بود. انگار اونم تاب موندن نداشت.اما جای پاش روی خیسی اشکام سنگینی می کرد.
شاخه قاصدکمان امروز برای همیشه خشک شد.

می نویسم برای پایان یافتن تمام دلتنگیهایم.شاید این دست نوشته ها مامنی شود برای درد تحقیر٬ برای درد تنهایی٬ برای درد شکست و برای مرگ عشق.شاید آهنگ خدانگهدار آن روز تو در میان جای جای قلبم رخنه کرده و عزم بیرون رفتن ندارد.
می نویسم ولی می دانم من یعقوب یوسفی شدم که سوگند خورده هیچ گاه برنگردد. و من چه زود نابینای عشق تو شدم.
از جام تهی سیراب شدم. داغ گفتن یک آه بر دلم سنگینی می کند.ناتوانم از گفتن ناتوانیم.من در قمار دنیا همه چیزم را گذاشتمو به هیچ چیز باختم.
کاش می باریدم به وسعت تمام دشت های دنیا٬ کاش می دویدم به اندازه تمام فراریهای دنیا٬ کاش بیخیال میخندیدم مثل تمام دیوانه های دنیا و کاش آرام می خوابیدم به آرامی تمام کودکان دنیا.
کاش بر میگشتی٬ نه!! کاش تنها یک بار هوس برگشتن بر دلت می افتاد٬ کاش بر تمام رویاهایم پتک نابودی نمیزدی٬ کاش تمام خاطراتم را خیالی کودکانه نمی خواندی٬ بیچاره قاصدک تنها که از ترس خشکسالی از ریشه بیرون آوردیم.کاش باورم می کردی٬ کاش مثل دیروز سنگ صبورم میشدی جای آنکه آتش جانم شوی.کاش فریاد میزدیم جای آنکه از زمزمه های زیر لب واهمه داشته باشیم.
کاش می ماندی و دریا میشدیم به جای رفتن و قطره ای نا چیز شدن.

و حالا تو رفته ای و من در حسرت رویای دریا می سوزم. و اینک من دریایی شدم از نفرت و اندوه
نفرت از دریای تو که آرزوی با او بودن خوره جانم بود.
و اندوه از اقیانوسی که برایت آفریده بودم و نگرانم از این که برکه ای متروک می ماند.
و من تا ابد از دریا بیزار میمانم.




